سایت مقاومت اسلامی لبنان (فلش بالای صفحه سایت اجسام خاصی رو که احتمال منفجر شدن دارن نشون می ده و میگه که از اونها دوری کنین و ... )
برداشت اول
1. 1967 م. فرودگاه انتبه (اوگاندا)
آن زمان هیچ کس گمان نمی کرد که ربایش هواپیمای مسافربری شرکت « لوفت هانزا » چنان فرجام غمباری در پی داشته باشد. ماجرا از این قرار بود :
در آن سال گروهی از مبارزان فلسطینی با همکاری چند تبعه امریکای لاتین هواپیمای شرکت یاد شده را با ده ها سرنشین ربوده ، آن را مجبور به فرود اضطراری در بیروت می کنند. آن ها در ادامه راه خود در فرودگاه انتبه به زمین نشسته و خواستار آزادی هزارن زن و مرد و کودک فلسطینی در بند رژیم صهیونیستی در برابر رهایی گروگان های عمدتا یهودی شدند.
به دنبال این جریان کماندوهای دریایی گروه « سایرت ماتکال » اسرائیل از فرماندهی دریایی فوق سری « عتریت » با دو فروند هواپیمای غول پیکر هرکولس130c عازم انتبه شدند. آنان در ادامه با یک عملیات متهورانه و موفقیت آمیز همه گروگان ها جز دو نفر را زنده نجات دادند و تمامی گروگان گیران را به قتل رساندند.
سربازان « دان شامرون » - که فرماندهی این عملیات جسورانه را به عهده داشت – سپس همه افراد حاضر در فرودگاه را قتل عام کردند و با استفاده از توپ های 106 که از قبل داخل هرکولس ها مهیا شده بود، تمام ساختمان ها ، آشیانه های پرواز فرودگاه و هواپیماهای موجود بر روی باند را منهدم کردند و همراه گروگان های اسرائیلی راهی تل آویو شدند تا بعد ها شامرون به پاس این حرکت شگفتی آفرینش تا ریاست ستاد ارتش ارتقا یابد !!! ...
پیشنهاد می کنم حتما ادامه مطلب را بخوانید !!!
ادامه مطلب
خیلی وقت پیش این مطلب رو نوشته بودم . اما به دلیل اشکالی که در وبلاگم در میهن بلاگ اتفاق افتاد این شد که این خاطره رو امروز بگذارم :
بنا به دعوت دوستی من هم به بازی 3 تیر دعوت شدم . نمی دونم آغاز بازی از کی بوده ولی کار جالبیه و یادآور روزای خوبیه ...
تقریبا از یک ماه قبل از انتخابات با چند نفر از دوستان اقدام به انتشار نشریه ای درباره انتخابات کرده بودیم . البته هنوز چیزی از آغاز کار نگذشته بود که به دلیل نزدیکی امتحانات نیم ترم(که معمولا همون پایان ترم اساتید یادشون می افته امتحان بگیرن !!!) و فشردگی درسها در روزهای پایانی ترم از اون چند نفر فقط دو نفر باقی مونده بودیم! کارمون شده بود جمع کردن اخبار و اطلاعات مربوط به انتخابات و سوابق کاندیداها و اطلاعاتی درباره انتخاب درست و تاثیر اون در سرنوشت مملکت!!! و خلاصه از این جور چیزااا ... ما روی نفر بحث نمی کردیم ولی خوب تابلو بود که منظورمون از انتخاب درست چیه ؟!!!
نمی دونم واقعا نشریه مون تاثیر خودش رو داشت یا کسی اون رو می خوند یا نه؟! ولی تو اون واویلا بازار نشریه های رنگارنگی که تو دانشگاهمون منتشر می شد نمی تونستیم کاری نکنیم و ساکت بنشینیم! ولی هر چه که بود همین که چند بار تونسته بودیم با چند تا مقاله بعضی ها!!! رو یه گوشمالی حسابی بدیم برای من کافی بود. تازه یک بار نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که خدا رو شکر به خیر گذشت . البته با کلی حرف و حدیث و لقب و کنایه که بارمون کردن ...
خلاصه که تو دانشگاه کار من شده بود فقط بحث انتخاباتی با این و اون و شرکت تو سخنرانی تبلیغاتی کاندیداهایی که به دانشگاهمون می اومدن و پیچوندن کلاسها،مخصوصا کوانتوم و الکترومغناطیس بیچاره!!! (که البته حال حسابی شب امتحانشون از من گرفتن !!!) خوب وقتی کسی دوستان خوبی مثل مریم و نفیسه داره که براش حاضری بزنن که دیگه غمی نداره .... خدا پدر و مادر اون کسی رو هم که دستگاه فتوکپی رو اختراع کرد بیامرزه !!!
برای دور اول انتخابات زیاد نتونستم تو محله مون کاری بکنم ولی دو شب مونده به انتخابات یعنی کمتر از ۶ساعت به پایان مهلت کار تبلیغاتی رفتم مسجد و از بچه ها چند تا تبلیغات احمدی نژاد رو گرفتم که پخششون کنم. تو راه خونه به هر کی می رسیدم بهش یکی می دادم.چند تا تبلیغ هم برای آپارتمان خواهرم بردم و بقیه رو هم تو آپارتمان خودمون پخش کردم .
روز انتخابات هم همگی به مسجد محله مون رفتیم و با کلی سلام و صلوات و نذر و نیاز رایمون رو انداختیم صندوق. بعدا معلوم شد که تو محله ما بیشتر مردم به احمدی نژاد رای داده بودن!!! ولی هنوز برای من یه چیزی معلوم نشد و اون اینکه چرا صندوق سیار به خونه خواهرم نیومد. با اینکه بنده خدا همسرشون از صبح تا شب زنگ زد و درخواست کرد ولی خواهرم نتونست تو انتخابات شرکت کنه. آخه تا یه ماه دیگه اش مرتضی جونم می خواست به دنیا بیاد!!! البته من یه فکرای شیطانی! به سرم زده بود که وجدانم حاضر نشد با شناسنامه کس دیگه برم دوباره رای بدم گرچه خواهرم حرفی نداشت ...
روز اعلام نتایج دور اول از صبح رو شبکه خبر بودیم و همگی دست به دعا ... اون موقعی که گفتن کروبی اومده بالا من داشتم سکته می کردم ... خدا به هممون رحم کرد!!! ولی بنده خدا جک بامزه ای زیر تبلیغاتش نوشته بود، همون قضیه ۵۰هزار تومن رو میگم!!! ملت همه می خندیدن ...
برای دور دوم زیاد کار تبلیغاتی نکردم. نمی دونم چرا دلم روشن بود که احمدی نژاد رای میاره. شب اعلام نتایج هم از ساعت 4 صبح پای تلویزیون تو تاریکی نشسته بودم و هی کانال عوض می کردم و منتظر بودم . تا ساعت 6 صبح که اولین اخبار بامدادی نتایج اولیه رو اعلام کرد. کلی ذوق کردم و همه رو بیدار کردم! همون صبح زود خونه خواهرام زنگ زدم و گزارش دادم. تا ساعت ۹و ۱۰ که نتیجه قطعی اعلام شد و کلی ذوق کردیم و به هم راییهامون تلفنی تبریک می گفتیم! من و نرگس (که رای اولی خونمون بود) هم دو تایی موج مکزیکی می رفتیم ...
روز بعدش هم به همراه مردم قم به شکرانه چنین اتفاقی همگی روزه گرفتیم ... البته من بیشتر به خاطر اینکه کسانی مثل معین و کروبی و مهر علیزاده و البته هاشمی رای نیاورده بودن خدا رو شکر می کردم ...
چه روزای خوبی بود ... از همه مهمتر اینکه اتفاقی که افتاده بود همه معادلات سیاسی و گمانه زنی های بعضی ها !!! رو نقش بر آب کرده بود .
برای من که این ۲سال خیلی زود گذشت . با همه سیاست خوب و گاها بدی که آقای رئیس جمهور دیدم . ولی الحق نسبت به روسای پیشین دو سال اولش رو خوب شروع کرد تا ببینیم دو سال بعدی رو چی کار میکنه ؟! حداقلش این بود که دل مردم رو تونسته به دست بیاره و این خودش کار خیلی بزرگیه .
ولی برای من از همه بیشتر صداقت تو گفتار و عملکردش مهمه ...
در پایان خاطره 3 تیری ام دلم می خواد شعار تبلیغاتی احمدی نژاد رو یادآوری کنم :
در این خاک ،
در این مزرعه پاک ،
به جز عشق ، به جز مهر ولایت ،
دگر هیچ نکاریم ...

بعد از بلایی که سر میهن بلاگ و وبلاگ نازنینم اومد ، دیگه همه ذوق و شوق نویسندگی ام کور شد و قصد داشتم بی خیال همه چیز بشم . اما چه کنم که نتونستم ...
کلی نقشه برای این روزا داشتم! مخصوصا اینکه فردا سالگرد همون روز تاریخی تو زندگی منه !!! منظورم آغاز سفر به عمره مفرده است . پارسال همین روزها بود که من بهترین روزهای عمرم رو تجربه کردم . روزهایی که فکر نمی کنم دیگه برام تکرار بشن .
انشالله قصد دارم تو این دو هفته خاطراتم رو تا جایی که یادم میاد با تمام جزئیاتش تعریف کنم . خدا کنه بتونم ...
