پیامبر وارد مسجد می شود و بلال را می خواند تا به گوش همه برساند که امروز از همه مسرورتر و مسرورتر از هر روز پیامبر است. تمام مدینه به ولیمه خوانده می شوند؛ که نه تمام مدینه، که تمامی کائنات بر سر این سفره حاضر شدند که بهانه تمام این بودن ها همین عشق است. بود و نبود تک تکمان.
و علی به خواستگاری می رود. کدام بزرگتر را همراه کند که جز همین خانواده کس دیگری روی این کره خاکی ندارد؛ اگرچه علی در عالم بالا هواخواه بسیار دارد و اینک همه به انتظار که پایان این داستان چگونه می شود.
و علی به خواستگاری می رود. پیامبر منزل امه سلمه است؛ در می کوبد و اجازه ورود می خواهد و وارد می شود. چه بگوید که حجب و حیا مانع می شود و باز می گردد که در همین خانه تربیت یافته است.
و علی باز به خواستگاری می رود؛ بزرگترها زود می فهمند، اگرچه جوانشان سکوت گزیند؛ که پیامبر بزرگتر علی است.
و پیامبر لبخندی می زند و فاطمه را خبر می کند؛ و حالا فاطمه چه بگوید که حجب و حیا تنها حسنه مشترک این دو نیست؛ و لبخند بر لبان پیامبر زیباتر می شود، که بزرگترها زود می فهمند؛ که پیامبر بزرگ فاطمه است.
چه خواستگاری باشکوهی که چه جای سوال و جوابی است در این رفت و آمد؛ که اینان مشهور آسمانند و قرار است که در آسمان، آسمانیان بخوانند این خطبه امروز را.
اسب سفیدی در کار نیست. علی است و همین ذوالفقار و همین سپر و همین دست های پینه بسته و سری بلند و سربه زیر. و مهر فاطمه جز این مگر چه طلب می کند؟ و جهاز دختر را در تاریخ برشمرده اند و احتیاجی به مرور من نیست که پیامبر با نگاهی به این جهاز چه آن را پربرکت می خواند که برکت باید به اهل خانه باشد؛ که با این حساب شاید همین چند قلم هم اضافه نماید. سربلندترین زوج زمان. خوشبخت ترین عروس و داماد آسمان نشین. با شکوه ترین عروسی زمین و اینک زیباترین لبخند ها. لبخند عروس و داماد و لبخند پدر به این دو فرزند.
و فاطمه رفیق نیمه راه پدر می شود؛ شاید.
که فاطمه همسفر راه های سخت است؛ و اینک علی است و فاطمه آغاز این راه؛...

عماری دار سلمان است و میان هلهله زنان و صدای دف این کجاوه جلو می رود تا امروز زمین بر آسمان فخر بفروشد که امروز فاطمه پا در خانه علی می گذارد. که از این پس اگر نانی بر دوش علی شبانه گرسنگان را آرامشی می بخشد، نیست مگر دستپخت کدبانوی خانه اش؛ فاطمه.
دیگر اگر اسیر و یتیم و در راه مانده ای گرسنه بمانند می دانند که در کدام خانه را بکوبند و اگر دلی در طول این تاریخ بشکند می داند سفره دلش را برای صاحبان کدام خانه باید بگشاید، که امشب آسمان بارید؛ که برکت بر اهل زمین با این وصلت تمام شد.
تمام غم دنیا، تمام نامردی و نامردمی های زمین بر دل علی و تمام غم علی از آن فاطمه؛ که در این خانه غم جایی ندارد که تا هم را دارند. آنجا که یکی زخم برمی دارد دیگری تیمارش می کند و آنجا که یکی خانه نشین می شود دیگری حقش را بر سر هر کوی فریاد می زند.
که فاطمه باز هم رفیق نیمه راه می شود؛ شاید.
که زنان ملکوتی ترند* و طاقت این خاک را شاید کمتر دارند؛ یا شاید علی اینگونه راضی تراست که شریک و امانتش را راهی کند تا تنها این بار را بر دوش کشد. که علی هم دیر یا زود روانه می شود. که اینان نه خاکی، که افلاکیند و این چند روز، آسمانیان مهمان ما زمینیان بودند و خدا کند قدر این چند روز را بدانیم...
* یه وقت فکر نکنین که از خودمون تعریف کردم ها !
این نوشته همسفرم به مناسبت این عید مبارکه...