شاید آخرین وجب خاکم را از من بستانی،
شاید جوانیم را در زندان بگذرانم،
شاید بر میراث نیاکانم دست یابی،
وسایل... ظرفها... کاسههایم،
شاید سرودهها و کتابهایم را بسوزانی،
شاید گوشت تنم را خوراک سگها کنی،
شاید کابوس ترس و دلهره را بر روستامان بر جای گذاری،
اما... با تو ای دشمن آفتاب هرگز سازش نخواهم کرد؛
و تا آخرین قطره خون رگهایم پایداری خواهم کرد!
شاید شعله شبانهام را خاموش کنی،
شاید مادرم را از بوسهای بینصیب کنی،
شاید مردمم و پدرم و پسربچه و دختربچهای را ناسزا گویی،
شاید از مترسک غصههایم غفلتی را به غنیمت بری،
شاید از من تاریخی ترسو، خردگریز و غمبار ببافی،
شاید از بچههایم جامه عید را دریغ کنی،
شاید دوستانم را با ظاهرسازی بفریبی،
شاید پیرامون من لایههایی از دیوار برفرازی،
شاید از روزگارم چشم اندازی پست بسازی،
اما با تو ای دشمن آفتاب هرگز سازش نخواهم کرد؛
تا آخرین قطره خون رگهایم پایدار خواهم ماند!
ادامه مطلب

