تبليغاتX
زخــم عـتـیـق

زخــم عـتـیـق

بیداری زمان را با من بخوان به فریاد ...

پیامبر وارد مسجد می شود و بلال را می خواند تا به گوش همه برساند که امروز از همه مسرورتر و مسرورتر از هر روز پیامبر است. تمام مدینه به ولیمه خوانده می شوند؛ که نه تمام مدینه، که تمامی کائنات بر سر این سفره حاضر شدند که بهانه تمام این بودن ها همین عشق است. بود و نبود تک تکمان.

و علی به خواستگاری می رود. کدام بزرگتر را همراه کند که جز همین خانواده کس دیگری روی این کره خاکی ندارد؛ اگرچه علی در عالم بالا هواخواه بسیار دارد و اینک همه به انتظار که پایان این داستان چگونه می شود.

و علی به خواستگاری می رود. پیامبر منزل امه سلمه است؛ در می کوبد و اجازه ورود می خواهد و وارد می شود. چه بگوید که حجب و حیا مانع می شود و باز می گردد که در همین خانه تربیت یافته است.

و علی باز به خواستگاری می رود؛ بزرگترها زود می فهمند، اگرچه جوانشان سکوت گزیند؛ که پیامبر بزرگتر علی است.

و پیامبر لبخندی می زند و فاطمه را خبر می کند؛ و حالا فاطمه چه بگوید که حجب و حیا تنها حسنه مشترک این دو  نیست؛ و لبخند بر لبان پیامبر زیباتر می شود، که بزرگترها زود می فهمند؛ که پیامبر بزرگ فاطمه است.

چه خواستگاری باشکوهی که چه جای سوال و جوابی است در این رفت و آمد؛ که اینان مشهور آسمانند و قرار است که در آسمان، آسمانیان بخوانند این خطبه امروز را.

اسب سفیدی در کار نیست. علی است و همین ذوالفقار و همین سپر و همین دست های پینه بسته و سری بلند و سربه زیر. و مهر فاطمه جز این مگر چه طلب می کند؟ و جهاز دختر را در تاریخ برشمرده اند و احتیاجی به مرور من نیست که پیامبر با نگاهی به این جهاز چه آن را پربرکت می خواند که برکت باید به اهل خانه باشد؛ که با این حساب شاید همین چند قلم هم اضافه نماید. سربلندترین زوج زمان. خوشبخت ترین عروس و داماد آسمان نشین. با شکوه ترین عروسی زمین و اینک زیباترین لبخند ها. لبخند عروس و داماد و لبخند پدر به این دو فرزند.

و فاطمه رفیق نیمه راه پدر می شود؛ شاید.

که فاطمه همسفر راه های سخت است؛ و اینک علی است و فاطمه آغاز این راه؛...

عماری دار سلمان است و میان هلهله  زنان و صدای دف این کجاوه جلو می رود تا امروز زمین بر آسمان فخر بفروشد که امروز فاطمه پا در خانه علی می گذارد. که از این پس اگر نانی بر دوش علی شبانه گرسنگان را آرامشی می بخشد، نیست مگر دستپخت کدبانوی خانه اش؛ فاطمه.

دیگر اگر اسیر و یتیم و در راه مانده ای گرسنه بمانند می دانند که در کدام خانه را بکوبند و اگر دلی در طول این تاریخ بشکند می داند سفره دلش را برای صاحبان کدام خانه باید بگشاید، که امشب آسمان بارید؛ که برکت بر اهل زمین با این وصلت تمام شد.

تمام غم دنیا، تمام نامردی و نامردمی های زمین بر دل علی و تمام غم علی از آن فاطمه؛ که در این خانه غم جایی ندارد که تا هم را دارند. آنجا که یکی زخم برمی دارد دیگری تیمارش می کند و آنجا که یکی خانه نشین می شود دیگری حقش را بر سر هر کوی فریاد می زند.

که فاطمه باز هم رفیق نیمه راه می شود؛ شاید.

که زنان ملکوتی ترند* و طاقت این خاک را شاید کمتر دارند؛ یا شاید علی اینگونه راضی تراست که شریک و امانتش را راهی کند تا تنها این بار را بر دوش کشد. که علی هم دیر یا زود روانه می شود. که اینان نه خاکی، که افلاکیند و این چند روز، آسمانیان مهمان ما زمینیان بودند و خدا کند قدر این چند روز را بدانیم...

* یه وقت فکر نکنین که از خودمون تعریف کردم ها !
این نوشته همسفرم به مناسبت این عید مبارکه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 13:5  توسط نگار نقشینه   | 

وقتی با کسی که دوستش داری و دل در گرو مهرش نهاده­ای پیمان می­بندی گویی تمام وجودت با آن پیمان قفل می­خورد. انگار که آن پیمان حد زنده بودن توست. این پیمان که با محبوب بسته­ای قاب بلوری می­شود به دور زندگیت که اگر بشکنی­اش گویی زندگی خود را به بازی گرفته­ای. تا پای جان، با تمام توان بر سر پیمانت هستی و هرگز آن را از خاطر نمی­بری...

 و چه پیمانی زیباتر، محکم­تر و  واقعی­تر از پیمان انسان با محبوبش!

و رمضان زیباترین زمان پیمان با محبوب است. آن روز که همه اول تا آخر جمع شدند و در جواب « الست بربکم » آری گفتند و عهد بستند که او را به خدایی باور کنند؛ اطاعتش کنند و غیر او را هرگز نپرستند. همه با هم پیمان بستند که فقط بنده خدا باشند. چه زیبا، چه باشکوه و چه پیمان گرانقدر و سودمندی!

ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان،ان آمنوا بربکم،فامنا...

بارالها! ما را از آنانی قرار ده که عهد تو را نشکستند. عزیزا! ما را از آنانی بشمار که با پیمان تو آمدند و با وفای به عهد رفتند و به رستگاری رسیدند. از آنان که در این آشفته بازار دنیا پیمان تو را به متاعی ناچیز و کم ارزش نفروختند، که سودها کرده­اند.

مهربانا! تو یاریمان کن تا بر سر پیمان بمانیم و از آنانی نباشیم که عهدشان را از یاد برده­اند. عزیزا! تو خود گفتی که اگر ما به عهد خود وفا کنیم و تو را بندگی کنیم تو نیز به عهد خود در قیامت وفا می کنی و پناهمان می­شوی. رحیما! گفتی که هر کس به عهد خود وفا کند پاداشی گرانقدر نزد تو دارد. ای عطوفت یگانه! در این وفای به عهد نیز از خودت یاری می­خواهیم . تو مخواه که عهد تو را بشکنیم و پیمانت را به فراموشی بسپاریم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 13:30  توسط نگار نقشینه   | 

         برای همسفرم!

همتم (مان)بدرقه راه کن ای طایر قدس ...

که دراز است ره مقصد و من (ما) نوسفرم (یم)!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 22:33  توسط نگار نقشینه   | 

در یـک بـهـار سبـز خوشایـنـد مـی رسـی ... بیا که صاف شود این هوای بارانی !

یـــک روز در اواخـــر اسفــنــد مـی رســی

وقتی که دسته دسته کبوتر به اذن عشق

از آسـمــان فـــرود بــیــایــنــد مــی رســی

از نـسل ارتـفـاعـی و از پــشــت آســمــان

بـی هـیچ واسـطـه بـه خـداونـد مـی رسی

در ایـن سـکـوت سـرد تـو را داد مــی زنــم

پـس کی به داد مـردم در بـنـد مـی رسـی

تـا یــازده شـمــاره بــرایــــت شـمـــــرده ام

با این حـسـاب بـا عـدد چـنـد مـی رســـی

از پــــشــت روزهـــای مــه آلـــوده زمــیـــن

می بینمت که با گل و لبخند می رسی ...

 

 

نهم ربیع الاول ، آغاز امامت قائم آل محمد ، مهدی موعود (عج) بر همه عاشقان آن حضرت مبارک !!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 11:32  توسط نگار نقشینه   | 

      
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 0:30  توسط نگار نقشینه   | 

عرفات ...

... و تو می پرسی که اینجا چه اثری هست که برای زیارتش آمده باشم ؟ و چه عملی هست که برای انجامش ؟

هیچ ! آزادی ... ۱

 

                        

 

وچه شگفت انگیز !

اول شناخت و سپس شعور ؟!

همه می پندارند که اول باید "شعور " باشد ، تا بتواند به " شناخت " برسد ، بشناسد !

اما آفریننده شناخت و شعور برعکس می گوید :

از برخورد _ برخورد دو جنس متضاد ، تصادم دو اندیشه ،  پیوند و پیدایش نخستین تصادم و تفاهم ، پایان زندگی فردی و آغاز نخستین اجتماع ، خانواده ؛ پیدایش عشق خود آگاه و بهر حال یکی شدن دو انسان _ شناخت پدید آمد و با آن انسان در زمین ؛

 و سپس سیر تکاملی شناخت . به شعور پیوست و علم ، قدرت فهم را افزود ؛

و آگاهی ، خود آگاهی را زاد ! ...۲

 

توضیح : منظور از برخورد دو جنس متضاد ، دیدار دوباره "حضرت آدم (ع)" و همسرش "حوا" ست . بعد از رانده شدن آدم (ع) و حوا از بهشت عدن الهی هر کدام در نقطه ای متفاوت روی زمین فرود آمدند . آدم (ع) روی کوه "صفا " و حوا روی کوه " مروه ". و هر کدام برای پیدا کردن دیگری روی زمین چهل سال سرگردان بودند تا اینکه در روزی که اکنون عرفه نامیده می شود ، دوباره همدیگر را ، در محلی به نام      " جبل الرحمه " ملاقات کردند .

 

عکس بالا همان کوه " جبل الرحمه " را نشون میده که در سفر عمره ای که داشتم و طی بازدید کوتاهی که از این محل داشتیم ، این عکس رو گرفتم . جای عجیب و غریبی بود و حال و هوای خاصی داشت . متاسفانه به خاطر کمبود وقت نتونستم دعای عرفه رو اونجا بخونم ولی مگه میشه آدم تا عرفات بره و یاد حج ناتمام سیدالشهداء نیوفته ؟! عجب زیارت عاشورایی بود ...

از امشب حرکت امام به سمت کربلا شروع میشه ...

تو این روز عزیز و پربرکت فکر کنم بهترین دعا همونی باشه که استاد فاطمی نیا ( در همایش افلاکیان خاک نشین _ تجلیل از شیخ جعفر مجتهدی _ که هفته پیش برگزار شد ) فرمودند :

« دعا کنیم که برای حسین (ع) با معرفت عزاداری کنیم ...»

در حرم حضرت معصومه (س) دعا گوی ملتمسین دعا هستم . برام خیلی خیلی دعا کنین !  

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱ و ۲ : برگرفته از کتاب حج دکتر شریعتی 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 7:7  توسط نگار نقشینه   | 

ما غرق گناهیم ولی پاک سرشتیم

حسرت زده یک وجب از خاک بهشتیم

 

شکرانه زایل شدن حالت اغماء

از خوردن آن میوه ممنوعه گذشتیم!

 

هر چند که ابلیس بسی وسوسه ها کرد

اما چو پری بنده خناس نگشتیم

 

غفلت بکشد یونس جان در دل ماهی

چون غمزه هستی به دل مزرعه کشتیم

 

افسوس که این ماه مبارک به سر آمد

در دفتر اعمال ثوابی ننوشتیم 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 13:8  توسط نگار نقشینه   | 

فردا با یک زلزله ، صبح آغاز می شود ؛

آنگاه پیامبران با شاخه ای از گل محمدی

به دنیا می گویند : صبح بخیر !

 

فردا ،

      جنگلی از درخت

                           آسمانی از پرنده

                                                 دریایی از خورشید خواهیم داشت .

 

فردا پایان بدی هاست !!!

 

                                    و او خواهد آمد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 21:59  توسط نگار نقشینه   | 

عصر جدید

 

ما در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید !

 

در عصر قاطعیت تردید :

                          عصر جدید

                          عصری که هیچ اصلی

                          جز احتمال یقین نیست !

 

اما من

        بی نام تو

                     حتی یک لحظه احتمال ندارم ...

 

چشمان تو

               عین الیقین من

 

 قطعیت نگاه تو

                    دین من است .

 

من از تو ناگزیرم ،

من ، بی نام تو ناگزیر می میرم ...

                                                            

                                                            قیصر امین پور            

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 0:35  توسط نگار نقشینه   |