تبليغاتX
زخــم عـتـیـق - دلنوشته 004 !

زخــم عـتـیـق

بیداری زمان را با من بخوان به فریاد ...

وقتی با کسی که دوستش داری و دل در گرو مهرش نهاده­ای پیمان می­بندی گویی تمام وجودت با آن پیمان قفل می­خورد. انگار که آن پیمان حد زنده بودن توست. این پیمان که با محبوب بسته­ای قاب بلوری می­شود به دور زندگیت که اگر بشکنی­اش گویی زندگی خود را به بازی گرفته­ای. تا پای جان، با تمام توان بر سر پیمانت هستی و هرگز آن را از خاطر نمی­بری...

 و چه پیمانی زیباتر، محکم­تر و  واقعی­تر از پیمان انسان با محبوبش!

و رمضان زیباترین زمان پیمان با محبوب است. آن روز که همه اول تا آخر جمع شدند و در جواب « الست بربکم » آری گفتند و عهد بستند که او را به خدایی باور کنند؛ اطاعتش کنند و غیر او را هرگز نپرستند. همه با هم پیمان بستند که فقط بنده خدا باشند. چه زیبا، چه باشکوه و چه پیمان گرانقدر و سودمندی!

ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان،ان آمنوا بربکم،فامنا...

بارالها! ما را از آنانی قرار ده که عهد تو را نشکستند. عزیزا! ما را از آنانی بشمار که با پیمان تو آمدند و با وفای به عهد رفتند و به رستگاری رسیدند. از آنان که در این آشفته بازار دنیا پیمان تو را به متاعی ناچیز و کم ارزش نفروختند، که سودها کرده­اند.

مهربانا! تو یاریمان کن تا بر سر پیمان بمانیم و از آنانی نباشیم که عهدشان را از یاد برده­اند. عزیزا! تو خود گفتی که اگر ما به عهد خود وفا کنیم و تو را بندگی کنیم تو نیز به عهد خود در قیامت وفا می کنی و پناهمان می­شوی. رحیما! گفتی که هر کس به عهد خود وفا کند پاداشی گرانقدر نزد تو دارد. ای عطوفت یگانه! در این وفای به عهد نیز از خودت یاری می­خواهیم . تو مخواه که عهد تو را بشکنیم و پیمانت را به فراموشی بسپاریم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 13:30  توسط نگار نقشینه   |