شاید اگر بخواهی، روزیام را از دست بدهم، 
شاید تنپوش و رختخوابم را برای فروش به نمایش بگذارم،
شاید سنگتراشی... و باربری... و رفتگری خیابان را رها بکنم،
شاید خاموش... و لخت... و گرسنه بمانم،
اما با تو ای دشمن آفتاب هرگز سازش نخواهم کرد؛
و تا آخرین قطره خون رگهایم، پایداری خواهم کرد!
شاید آخرین وجب خاکم را از من بستانی،
شاید جوانیم را در زندان بگذرانم،
شاید بر میراث نیاکانم دست یابی،
وسایل... ظرفها... کاسههایم،
شاید سرودهها و کتابهایم را بسوزانی،
شاید گوشت تنم را خوراک سگها کنی،
شاید کابوس ترس و دلهره را بر روستامان بر جای گذاری،
اما... با تو ای دشمن آفتاب هرگز سازش نخواهم کرد؛
و تا آخرین قطره خون رگهایم پایداری خواهم کرد!
شاید شعله شبانهام را خاموش کنی،
شاید مادرم را از بوسهای بینصیب کنی،
شاید مردمم و پدرم و پسربچه و دختربچهای را ناسزا گویی،
شاید از مترسک غصههایم غفلتی را به غنیمت بری،
شاید از من تاریخی ترسو، خردگریز و غمبار ببافی،
شاید از بچههایم جامه عید را دریغ کنی،
شاید دوستانم را با ظاهرسازی بفریبی،
شاید پیرامون من لایههایی از دیوار برفرازی،
شاید از روزگارم چشم اندازی پست بسازی،
اما با تو ای دشمن آفتاب هرگز سازش نخواهم کرد؛
تا آخرین قطره خون رگهایم پایدار خواهم ماند!
ای دشمن آفتاب...!
در بندرها زیباییهاست... و اشارههایی شادی بخش،
و پژواک سرودها
و بانگ و فریادها
و سرودهای حماسی که در گلوها زبانه میکشند؛
و در کرانه قایقی است
که با بادها و خیزابها میستیزد. و خطرها را در مینوردد؛
و بازگشت ادیسه را از دریای ویرانگر سر میدهد؛
بازگشت آفتاب و انسانی مهاجر...
سوگند به چشمان آفتاب و چشمان مهاجران که هرگز تسلیم نخواهم شد؛
و تا واپسین خون رگهایم،
پایدار خواهم بود.
پایدار خواهم بود.
پایدار خواهم بود.
سمیح قاسم*
*سمیح قاسم شاعر ادبیات مقاومت عرب، که در سال 1939 در اردن متولد شد و در فلسطین تحصیل کرد. او از جمله جوانان فعال و مبارز علیه صهیونیستهای اشغالگر بود که چندین بار نیز بازداشت شد و در این راه متحمل سختیها و ستمهای بسیار شد.
